تبليغاتX
... که دل شهید شد ...

... که دل شهید شد ...

زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
نگاهم ...پری2
یاغیِ بی پروبالِ شب های همخوابگی من

دل، اسیرت نیست!

نگاهم لایِ لب هایت گیر کرده.

 

+نوشته شده در 87/04/12ساعت23:30توسط سارا رهگذر |
نگاهم... پری1

پریِ بی پر شده ی من

                      کجا پریدی

                               که بال هایت را قیچی کرد

     پسرک بازیگوشِ این شهر

                                         تا، خانگی ات کند.

             ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در 87/02/30ساعت0:59توسط سارا رهگذر |
راه
  امشب خیالت را به بسترم راه نمی دهم

            همخوابگیِ امشب

                          دیگر سهم تو نیست!

       حرام شد تنم

                   ازبس که نیستی

                                          .

+نوشته شده در 87/01/22ساعت23:56توسط سارا رهگذر |
شبیه
دلم می خواهد چیزی بنویسم

شبیه باران

برای کسی که از من چیزی می خواهد

شاید شبیه باران.

+نوشته شده در 86/12/16ساعت0:49توسط سارا رهگذر |
داستان
آسمان کبود از نباریدن

انگشتان کبود از ننوشتن

و

دل کبود چه داغی ست.؟؟؟

+نوشته شده در 86/11/28ساعت23:9توسط سارا رهگذر |
0
برای خودم وبرای همه ی بغض های نترکیده ام.

برای روزهای ماه نشده ی خوشبختیِ یخ زده ی این بختِ بختک.

برای من، برای خودم وهمه ی این دلتنگی های شبانه

برای درد این روزگاران نه ،برای فرداهای بی دردِ دخترم

برای امروزها نه ، برای دلدادگی های فردای دخترِ بابایِ ،بی پدرم

برای نه تنهایی های دلم ،برای دل

برای خودم

برای من که در بی خویشتنی می نویسم

برای من که در بی شمایی به سر می برم

بی شما....

آری من تنها نیستم در شلوغی این تنها ها

من بی هیچکس نیستم...

حتی بی تو

چراکه از شاملوی بزرگ یادم می آید:

تو مرا هیچ گاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت ،چراکه در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست.

 

.....

من در خود ،در این همه بغض انگار غرق شده ام .

من در مرز این همه نامردی گم شده ام.

که تو حتی نه تنها ،خودم هم خودم را میان این آشفته بازار دربه دری ،

این هیاهوی بی هو،میان این همه دردِ نیامده ، این همه اشکِ نریخته ،

باز نمی یابم.

آه خدای دردهای بی دردمند

خدای این همه بغض ، این همه آه ، این همه اشک،

خدای این همه ................

تورا تنها باز می جویم در این بی هیچکسی ها.

که من برای خودم

برای سارا

برای دختر پریشانم.

پریشان موهای دخترکان این دالانم،

پریشان شانه های بی تکیه گاه سارایم.

من در این صحرا ،در این پریشانی ،در این بغض ها

در این ......

آخر تنهایم . تنها خدایم.

من پریشانِ خدایم، خدایم.

دستم کوتاه نیست ،کوتاه هم نمی شود ، چفت درت را ننداز

من بازآمده ام.

باز آمده ام به این درگاه که نومیدی ندارد،

من دستم را باز دراز می کنم. اما به خدا دست درازی نمی کنم.

دست درازی به خوشبختی ،به .....

بگذار بگذریم من برای خودم ،برای تو می نویسم

هم تو می دانی ،هم من .

پس نوشتن ندارد این راز .

که مرد نامحرم است .

آری همان غارتگر.

......................................................................

 

پ..ن

نه  هرگز شب را باور نکردم

چراکه در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم.

ا.بامداد

 

 

.....

  

+نوشته شده در 86/11/03ساعت0:41توسط سارا رهگذر |
هیچ وقت
پیاده رو که تمام شود

نگاهم باز بی ناز می ماند

پیاده رو آغاز رقص نگاه هاست

تمام که شود

دل یتیم می شود.

غروب های پاییزی

غارتگرانند در تاریخ

غروب پاییزی نگاهت

دلم را به یغما برد

تا قبل افطار اگر بیایی

توبه را می شکنم

پیاده رو

یعنی بن بست شهر نگاه

من پیاده رو به پیاده روی شهر را

غریبانه

عاشقی می کنم از پی نگاه یخی ات

دلم گرم است و چشم روشن

تو را باز خواهم یافت

ای گم کرده ی خزان چشم من

نزدیک همین حوالی شهادت دل

میان یکی از همین بن بست های عشق

- عشق بی عاشق من -

باز خواهم دید نگاهت را

شاید دیشب

شاید امشب

+نوشته شده در 86/09/20ساعت0:15توسط سارا رهگذر |
همین

بعد آن نگاه سردت

اعصابم یخ زد

...............

.........

......

...

..

.

......................

چند شبی است

که مرده ام

بیچاره دل که

می کوبد خودرا به دیوار سینه

و

می زند هنوز

...

 

.

..

...

....

.....

....

...

..

.

.

به او بگویید

-نزن

-نکوب

او مرده است.

آخر دیشب میان اشکهایی که تو نبودی جان دادم به دل

+نوشته شده در 86/08/23ساعت23:24توسط سارا رهگذر |
درد از حکایت

داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و

رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و

رفتم بی تو

بی تو می رفتم

تنها،تنها

و صبوری مرا

کوه تحسین می کرد

                           حمید مصدق عزیز

+نوشته شده در 86/07/06ساعت18:3توسط سارا رهگذر |