تبليغاتX
دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...

دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...

شهرمن گورستان مردانگیِ مردانِ خدایی است که هنرکردو مرد را آفریده.

خدایا یخند

اینجا پیاده رو هم راهش را گم کرده

تا منزل تو؛

لبخندی کافی ست

تا نگاهت را مزه کنم برای ادامه ی بی سروسامانی

.

..

...

بگذار بی گناه

ازکنار این حادثه بگذریم

تفاوت چندانی ندارد این روزها با پاییز


+ نوشته شده در  90/06/15ساعت 11:7  توسط سارا رهگذر  | 

شبانه

مانتو، با نگاهی به آینه

چقدرمن زیبا شده ام و تو بی خبری...

***


می روم

تا خدا را پشت سر بگذارم

کفشهایم را روی برفها جاگذاشته ام

برهنه باتو هم بستر می شوم

قدم می زنم

یادت خدای آرامش نداشته ی من است

             خدا را پشت سر گذااشتم،  تو آنجا نبودی

                                                                            .....


د.ن

تو می دانی چرا شبها تنهایی نمی توانم قدم بزنم؟

امشب ....

اگه تو رو تا همیشه بخوام ... میای پیشم

+ نوشته شده در  90/01/11ساعت 0:57  توسط سارا رهگذر  | 

سال نو

کاش حالا که من آمده ام

سال نو شود همین حالا

تا بدانم که قانون دل ما هم جایی رواج دارد

+ نوشته شده در  89/12/26ساعت 22:45  توسط سارا رهگذر  | 

آقایم...

آقا اجازه !

 

دلمان برایتان

به وسعت شمارش روزهای کودکستان

تنگ شده.

می شود ضریب بی قراری دلمان را،

با ماشین حساب مهندسیتان تخمین بزنید

شاید دلتان برای دلمان کمی بسوزد....


خداکند دروغ باشد...

 

+ نوشته شده در  89/11/22ساعت 20:23  توسط سارا رهگذر  | 

سیب.گندم

همین روزها بود،کمی زودتر

حالا،

همین روزها،کمی دیرتر!

....

گلهای این جعبه رازقی وبنفشه باشد؟!

.

برای اتاقت

گلیم ایل بباف.

وتابلوفرش ممنوعه ی سیب...

وگندم بکار!

...

بگذار دنیایم آرام بگیرد،،،


+ نوشته شده در  89/10/05ساعت 12:57  توسط سارا رهگذر  | 

فردا

صبح که بیاید

کف سطل های بی پلاستیک زباله ی شهر

مدفون شده است،یادت

.

نترس شهردار گاهی هوایت را داردو

آنرا سم پاشی میکند

تا شپش های دلت کمترآزارت دهند

وتو

درحافظه ی شهرتاریخی قلبم گم شوی

وکسی نداند بلیط این بار برگشتم چگونه صادر شد.



+ نوشته شده در  89/08/29ساعت 1:55  توسط سارا رهگذر  | 

مردانگی کن

گفتم گم نمی شوم

من راهی چشمانی از سرزمین عشقم.

نترس

نترس این اشک ها

هیچ کجا دامانت را نمیگیرد

مگر روز عاشقی

!

گفتم می ترسم از راهی که در جاده خط کشی شده

وتو نفسهای سردت را

با تب داغ دلم گرم می کردی

گفتم از یاد بی تو بودن

وحشت میکند دل,

امانش ده

وتو....


حالا هوای این باغچه ی بی باغبان

سخت ابری است

پاییز از همین راهی که تو می روی

به میهمانی دل می آید

بیا و برگرد؛آقا.

بیا و برگرد!

رفتنت تمام جاده را روی دلم ویران می کند

بیا و مردانگی کن و برگرد

من همین جا

می ایستم

تا دلت میهمان دل کوچک وآبیم شود

مگر نمی دانی

قرار بر بی قراری کسی نبود

قرارمان ،قرار عاشقی بودو دوستی

قرار بر بی قراریم نگذار و

برگرد

اینجا دلم دارد می میرد

بیا و برگرد


+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 1:26  توسط سارا رهگذر  | 

حواسم باشد...

دردهای دلم را در انباری گوشه ی حیاط پنهان کنم

چون هیچکس هم راز نمی شود این روزها

دیوانه وار گرد انگشانی می گردم

که بلور نازک دل را نوازشی کنند

دلم سخت تب دارد

مریض می شوم گاهی ازنگاهی هرزه

وتاب این همه نامهربانیم نبود

تو میدانستی...

ولی عمق نگاهم

این روزها تا بهار شود

نگران همان دلهره های ناز نگاهیست

که دوستش می دارم

....

+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 2:2  توسط سارا رهگذر  | 

یادم بماند...

یادم باشد ناخن هایم را کوتاه کنم

زمستان که شد،کلاهم را بردارم    و

شالم را به نشان دوستی به دستانت، ها کنم

یادم باشد

یلدا که رسید

سیب را دانه دانه،انار

وانار را دانه دانه،سیب.

 

حتما یادم بماند که اینجا

                               شهر من نیست

                                                       ...

.

.

.

بهار رسید.

+ نوشته شده در  88/12/13ساعت 20:52  توسط سارا رهگذر  | 

دستانت را می جویم...

گم شد در شلوغی نام و موقعیت

در شلوغی شهری خاکستری

به هیاهوی فاحشه گانی انگار دل داد و

                                                    گم شد...

 

پسرک بازیگوش عصرهای یخی

               دستش  از دلم جدا شد و

                            در هیاهوی سربی شهر

                                          ...

                                          گم کرد دلش را

                                                               وسط خیابان بن بستِ....

                                                                                                  (۲۱.دی.۸۸)


پ .ن:هرگز این تاریخ و آن شب را فراموش نخواهم کرد.

پ.ن:یادم میماند تا یادم زنده ی این زندگی ست برای هیچ کس دلتنگ نشوم.

پ.ن: ...... تو می دانی چرا،مگرنه؟!؟!

+ نوشته شده در  88/11/02ساعت 1:57  توسط سارا رهگذر  | 

تو...

مزه ی باران

صدای برف

دستهای تو

انگشتان من

چهار واژه از الفبایی که باید نوشید

...

+ نوشته شده در  88/10/02ساعت 21:38  توسط سارا رهگذر  | 

اشکهای دل


و کاش در این فصل سرد
هرگز دلم را به دستان  پرمشغله اش نمی سپردم

تا امشب هزار روز عاشقی ام را گریه نمی کردم لابه لای کلیدهای این کیبورد
بیچاره بالشم ... امشب

بیچاره دل
دلم برایش می سوزد که در این شهر
تمام سهمش غربت شد و تنهایی و
بغض
اشک

چه خوب است
وقتی دلی برای دوست داشتن دارم،چشمی هست برای گریه کردن تمام الفبای دوست داشتن
....
خدایا..................................................................................................
+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 0:42  توسط سارا رهگذر  | 

بی نقطه

در این شب ساکت و بارانی

قطره هایی را می شمارم

که آخرین دانه اش

روی گونه های تو سُر خورده است

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 0:8  توسط سارا رهگذر  | 

عاشقت می مانم نگاه ساده ی دلدادگی...

۰۰۰۱

می خواهم عاشق شوم

شبیه ترانه های کودکی

شبیه آبنبات های زنگ ورزش راهنمایی

قشنگ،

شبیه عصرهای اول دبیرستان

عاشقت می مانم ای نگاه ساده ی خاکستریِ شهر

از تو می نویسم با الفبای بعض و حسرت

با واژه های دلدادگی ام با تو

رها می شوم از نام از دل

از هرآنچه به بندم بکشد


۰۰۱

روزها آزار آواز عاشقی ام شده اند

الفبا می گریزد از تو  از ... 

اگر دیگر نماندم در این شهر

گناه دل نیست

تو گفتی که دلم را از این پوشش بیرون بکشم

یادت نمی آید ...

نمی خواهم آسوده بخوابم

خوابم خیال دیدنت را دارد هرشب و تو باز نیستی


۰۱

می روم گوشه ای از غربت لانه می کنم

شبیه قمریکان عاشق حیاط

می روم و از کنار نامت می گذرم تا یادت بی گناه در دلم به دار آویخته نشود

دیگر واژه ها گریزانند از این همه درد

بمان کنار پیاده رو دلداده ی شهر

از همان مسیر همیشگی می آیم

اگر بمانم در این حوالی

بگذار عاشق می شوم آخر روزی شبیه...

شبیه....


پ.ن:

انتظار تمام دلم را به غارت برده

از دوستی دلگیرم و از دوستی دلگیرتر

می روم تا ته پیاده رویی که تنهایم گذاشتی و هیچ وقت به عقب باز نمی گردم ...

اگر

...

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 21:6  توسط سارا رهگذر  | 

راه تنهایی هایم

می خواستم چیزی بنویسم دم رفتنی اما کسی دستگیره ی در را چرخاند و الفبای دلتنگی هایم را دزدید و....

بیچاه این پست....

...

.

.

.

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 22:39  توسط سارا رهگذر  | 

تو نیستی!!!

به تو می اندیشم

به خودم

کلید را که می زنی

راه می افتم

به تو

به خودم

...

بالا که می روی

همین جا ایستاده ام

راه می افتی

کلید را می زنم

تو نیستی

به که بیاندیشم؟!؟


+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 2:8  توسط سارا رهگذر  | 

همسفر

خیابان بی تو عبور نمی کند

وتو بی من

تمام جاده ها را گل کاشته ای

شهر. آخرین خبر:

24ساعت بعد از بمباران نگاهت

تمام پیاده رو در حال بازسازی ست

تا اطلاع ثانوی از خانه خارج نشوید،

-بانو-

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 1:49  توسط سارا رهگذر  | 

تاب بازی

گل بانوی این روزها

خسته ام

از التهاب بی باک انگشتانم

از شاهرگ عاصی شهر

خسته ام.

دلم، تاب می خواهد

تاب بازی روی نگاهت را

از غروب های خاکستری دنیا،

با خود به گور خواهم سپرد!...

تدفین آرزوهایم را

هر پنجشنبه عصر،

در خیابان منتهی به گورستان شهر

بر پا دار.

ماه بانویم خسته ام

از ترس لمس انگشتانی غریبه

و شرم گونه های سرخ دخترکی تنها

 

.


پ.ن: راستی بانوی برف و بنفشه نمی دانیم چقدر دلم برای زمستان تنگ شده

نمی دانیم!؟...

 

 

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:28  توسط سارا رهگذر  | 

سکوت ستاره

 

بیچاره پای گریز نداشت از معرکه

 کلید را وقتی زد

آسانسور سریع بالا رفت تا طبقه ی سوم.

ما رسیدیم...

طعم گس چهارشنبه تمام هفته را از من ربود و نفهمیدم ....

صبوری نمی کنم با هیچ کدام از روزهای خدا.

 بیا کنار دلتنگی هایم تا آرام بگیرم.

 دوستی تنها سهم دلتنگی های من است.

دل گویه هایم هرشب تورا می خواند،

 وتو ساعتت را روی سکوت ستاره ی، یک ربع به هفت نمیدانم کدامین صبح کوک کرده ای

که همیشه سرت شلوغ است و

دوروبرت هم زیاد خلوت نیست!

...

 گفتی حساب زندگی دو دوتا چهارتاست!

 کسی حساب عشق را تمام این سالها مشق هر شبم کرده است

ولی هیچ وقت  دو دوتایش چهارتا نشد عزیزکم.

 حساب عشق؟

دو دوتا چندتاست.

...

                                                        

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 19:15  توسط سارا رهگذر  | 

تابستان

حوالی آمدن تو پارک می کنم

کنار رسیدنت منتظر نگاهی به تعارف چیدن ناز چشمانت سبدم را محکم در دستانم می فشارم

تو که بیایی من هم می رسم

سر همان تقاطع عاشقی،یادتت که می ماند

سالها هم اگر گذشت ، اشکالی ندارد

پیرهم که بشویم باز گناهی که نکرده گنجشگ چشمانمان

می ترسم

از این تابستان از این ماه که حوض کوچک حیاطمان بی ماهی بماند

خواستم چیزی بنویسم که دیر شد

شب های بیداری من و  آتی امانم نداد

می خواستم برای درد این انگشتان مجلس عزایی برپا کنم

لرزش انگشتانم امان نوشتن اعلامیه را نداد

می خواهم گریه کنم اشک امانم نمی دهد

می نوسم

آغاز پروانگی ات مبارک

باید پرید عزیزکم از این قفس

دستم را بگیر

نگاهت را به من بده

عجیب حکایتی دارد این قصه ی آمدن

تکرار قصه آمدنت مبارک


+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 0:25  توسط سارا رهگذر  | 

ترس

اشاره ی سرانگشتت به سینه ات بود

گفتی اینجا هیچ کس خانه ندارد

ولی امروز

نگاهت دلم را لرزاند

هرزه گاه زمان شده بود

و قلبت جولانگاه فاحشه گان شهر .



پ ن : کاش می نشستی تا برایت تمام سالهای عمرم را حرف بزنم

....

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 11:8  توسط سارا رهگذر  | 

هنگامه ی ...

دل رمیده از عشق

هنگامه ی کوچ همه ی آرزوهاست ،دخترک

جاده صدای فریاد رحیل بر ما می بندد

بازمانده ی دامان شقایق هم که باشی

قرار بر بی قراریت

گذاشته است

واقعه ی خدایی که معبدش ،

آیین ندارد.



رمیده ام،

همچو براه ای

از لای آرواره های گرگی که صحرا را هم دریده باشد

رمیده ام.

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 0:58  توسط سارا رهگذر  | 

قرار

رد پایم را

روی برف های حیاط

برایت جا می گذارم

مواظبش باش.

 

کفش هایم سوراخ است

و پای رفتنم می لنگد

دست دلم بی تمنا از جاده باز می ماند

ودر هیاهوی هزار مسیر گم می کنم

کودکم را

!

که دستش به دلم بند بود!

                                                    ۸ بهمن ۱۳۸۷

                                                                     ...


پ.ن: وتو چرا حرفم را نمی خوانی ؟

؟؟؟

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 0:5  توسط سارا رهگذر  | 

انگشتان...

انگشتان ظریف و شکننده ام

را سخت بفشار،

تا تمام خستگیِ واژه ها ودلم

در بندهایش مدفون شود

تا دستانم گورستانِ واژه ی عاشقی شهر باشد

و تو

هر پنجشنبه فاتحه ای بر دستانم بفرست

دستت را یادت نرود در دستم بگذاری

به وقت مردگانِ

مرمرین

. . .

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 21:26  توسط سارا رهگذر  | 

واژه هایت

راستی مسیحا دم من نیستی؟

آزارم روای بارگاه هیچ خدایی نیست

ای کاش

واژه هایت آبروی دل باشند

آیا شاید

آبروی دل .واژه هایت....

واژه

   ایت

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 23:36  توسط سارا رهگذر  | 

تعفن

در هجوم یاغی زمان

زیر رگبار حادثه ترین نگاه

نه بوی تعفن سال نو درست از سرم بر می دارد

نه مردگان دهان تو

زیر نگاه شماته گر ساعت عجول دیواری

یاد تازیانه ی نگاهت دیوانه ام می کند

در هجوم یاغی زمان

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 18:59  توسط سارا رهگذر  | 

گره...

 

مرا می کشاند آن سوی خدا

گره ی گل روسریت،

طعم گویی تلخ جاده

                    آغوش بازت کجای راه بازمانده؟    آیا.

تلخی انار یلدا،

                پوست تنیده ی سرنوشت را باردار است

مست راهم می کند ،بوی دلتنگی های خانه

   طعمِ خوشبختیِ کسی است

                                       انگار،گس-

صدایم به پیچ جاده پیچیده است

نگاهم به بارداریِ نامت تنیده است

و آن سوی خدا رسیده است

                                    دخترکی با گُل روسریِ...


پ.ن.: دلتنگی اشکهایی که باریدن صدای مادر بهانه ی آمدن گرفته بودند

           ۲ساعت قبل از حرکت با همه ی تنهایی های من...

+ نوشته شده در  88/01/02ساعت 0:45  توسط سارا رهگذر  | 

ساعت صفر عاشقی

ساعت صفر عاشقی که می رسد

با همه ی دردها و تلخ کامی ها

باز هم دل، همان دلِ آواز باد وباران است.

درست همان دل – باورکن-

دلداده ی بی دل دیده ای ، راستی؟

زمان مبارک نمی خواهد!

چراکه پیامبر دلدادگی های بی دلبر ِمن است

پیامبری که معجزه اش ،جنونِ بی لیلاست

حتی اگر قسمت بی تقسیم ابن سلام باشد

بگذار رازقی ها بی آب بپژمرند

و آن گلدان شمعدانی کودکی هایمان ! یادت می آید؟

من بنفشه می کارم

و گلهای پیراهنم رامی گذارم تو آب دهی.

تیر تقدس تولد است به مبارکی تابستان

پائیز که زادن ندارد – بانو-

بگو چرا مادری ،دخترش را به خزان میزاید...؟

آبستن واژه های خوشبختی را چه می زاید این فصل؟

من یائسه ی تمام دردهای باغ خزان زده ی بی بخت خدا خواهم شد

برای میلاد دوستی و عشق

 

وخدا راهم عاشق خواهی یافت در نزدیکی خانه ی ما اگر آشیانه سازی

باکره ی خوشبخت هزار هزار رکعت، بوسه ام

به سجاده ای شاعر

به بستری عاشق

به لبان گُر گرفته  ودستان تب دار ِتولدت

.

قصه ی بودن همین دلیل نابِ آرامش

همین زادن بی بدیل زن

همین دخترانه ی وحشی بی یار

همین هزار دعا های دلبرانه ی پر درد سارا را می گویم

مبارک است .

 

 به آستانه ی تابستانه های  دست نخورده ام

زمستانه ای عجیب و پر دلهره ای را باردارم

سرد و ساکت و .....

سفید،  

         آیا ...

 

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 2:5  توسط سارا رهگذر  | 

دخترک . ترک ترک

اینجا غروب یعنی حادثه

اینجا قشنگ یعنی تو

اینجا دخترک ترجمه ی پیاده سوارحادثه هاست.

زرد، همین پاییز پر درد

یعنی پیچ پیاده رو ناز ندارد

آنجا پیاده رو تا کجا راه دارد؟

اینجا

           تا خدا....

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 0:58  توسط سارا رهگذر  | 

تو

جهان را باردار خوشبختی ات کرد

نگاهِ در بندِ دل مانده ام

من چه بی صدا ، یادت را آوایِ گامهایم کردم

میان بن بست شهر،

خاک را باد نمی توان داد

تو ،سرزمین منی.

 

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 23:24  توسط سارا رهگذر  |