دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
عزیزم عزیزترینی،توعزیزترین وجودی،زندگی بودونبودی میمیرم اگریه روزی بگی عاشقم نبودی...
به خودم کلید را که می زنی راه می افتم به تو به خودم ... بالا که می روی همین جا ایستاده ام راه می افتی کلید را می زنم تو نیستی به که بیاندیشم؟!؟ وتو بی من تمام جاده ها را گل کاشته ای شهر. آخرین خبر: 24ساعت بعد از بمباران نگاهت تمام پیاده رو در حال بازسازی ست تا اطلاع ثانوی از خانه خارج نشوید، -بانو- خسته ام از التهاب بی باک انگشتانم از شاهرگ عاصی شهر خسته ام. دلم، تاب می خواهد تاب بازی روی نگاهت را از غروب های خاکستری دنیا، با خود به گور خواهم سپرد!... تدفین آرزوهایم را هر پنجشنبه عصر، در خیابان منتهی به گورستان شهر بر پا دار. ماه بانویم خسته ام از ترس لمس انگشتانی غریبه و شرم گونه های سرخ دخترکی تنها .
نمی دانیم!؟... 
پ.ن: راستی بانوی برف و بنفشه نمی دانیم چقدر دلم برای زمستان تنگ شده
| Design By : Night Skin |

