تبليغاتX
دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ... - تابستان


دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...

عزیزم عزیزترینی،توعزیزترین وجودی،زندگی بودونبودی میمیرم اگریه روزی بگی عاشقم نبودی...

حوالی آمدن تو پارک می کنم

کنار رسیدنت منتظر نگاهی به تعارف چیدن ناز چشمانت سبدم را محکم در دستانم می فشارم

تو که بیایی من هم می رسم

سر همان تقاطع عاشقی،یادتت که می ماند

سالها هم اگر گذشت ، اشکالی ندارد

پیرهم که بشویم باز گناهی که نکرده گنجشگ چشمانمان

می ترسم

از این تابستان از این ماه که حوض کوچک حیاطمان بی ماهی بماند

خواستم چیزی بنویسم که دیر شد

شب های بیداری من و  آتی امانم نداد

می خواستم برای درد این انگشتان مجلس عزایی برپا کنم

لرزش انگشتانم امان نوشتن اعلامیه را نداد

می خواهم گریه کنم اشک امانم نمی دهد

می نوسم

آغاز پروانگی ات مبارک

باید پرید عزیزکم از این قفس

دستم را بگیر

نگاهت را به من بده

عجیب حکایتی دارد این قصه ی آمدن

تکرار قصه آمدنت مبارک


نوشته شده در 88/04/28ساعت 0:25 انگشتان سارا رهگذر| |


Design By : Night Skin